
بسم حق...
نگارنده در این چند پرده کلامی می راند بی پرده من باب تعریف نخبه در طنزی سرافکنده:
پرده اول:تاریخ چه پیدایش لفظ "نخبه"
گویی همه مشکل از آن جایی آغاز گردید که شیون و زاری صنف کله پز بلند شده که "وای، ما با این وضعیت ورشکسته می شیم. با این آمار بالای فرار مغزها دیگه مغزی نمی ماند که ما بدیم دست ملت!"
حالا هر چه مسئولین روضه خواندند که "به پیر، به پیغمبر، این مغز اون مغزی نیست که شما میدین دست مردم."؛ مگه به گوششان بدهکار بود. دیگه برای مسئولین هم که چاره ای نبود. به ناچار سراغ فرهنگستان رفته و کمک خواستندکه "تو رو خدا به دادمون برسین. مملکت تا چند روز دیگه میره تو بحرانا! با اینا نمی شه شوخی کردا؛....."
بالاخره گریه و زاری مسئولین کارگر افتاد و به همت تلاش گران عرصه ادب فارسی "نخبه" همچون برچسبی خوش چسب چسبید بر پیشانی یه سری آدم خفن که می گفتن این ور اون ور رتبه آوُردند.
اگر تا دیروز مشکل یکی بود که "ای بابا؛ مغزای این مملکت یکی، یکی دارن می ذارن می رن. هر چی که آب و کود پاشون دادیم هدر رفت و به جای میوه برامون خار موند." از امروز- یعنی همان روز کذا- یکی هم اضافه شد:"حالا که براشون اسم گذاشتیم و تحویلشون گرفتیم، نمی شه همین طوری ولشون کنیم به امان خدا که. بالاخره اونا الان فکر می کنن خفنن واسه خودشون. فکر می کنن چشم و چراغ ملتن. اگه تحویلشون نگیریم داد خودشون که در میاد هیچ، هوار ملتم در میارن. حالا فکر کن اینم بچه خودته؛ یه پول توجیبی، قاقالیلی،معافیتی، آبنبات چوبی بدیم بهشون تا فعلا بهونه گیری نکنن. حالا بعدن خدا بزرگه."
البته در تاریخ" ابن کامبیز" روایت دیگری هم نقل شده که در این مقال نمی گنجد. وبالاخره بعد از مدتی دیدند که این جوری نمی شه. نامردیه. همین جور بیحساب،کتاب که نمی شه. از همین رو رفتند سراغ تاسیس وزارت نخبه پروری.
ادامه دارد...
پرده دوم:جلوه های حضور یک نخبه د ر اجتماع
